علیه لیبرالیسم
بهرنگ زندی
zandy@hotmail.com
قبل از تعریف واژه و پرداختن به نقدهای که به لیبرالیسم وارد است ، نگاهی به فجایعی که لیبرالیسم در جهان معاصر به بار آورده است، ما را به این هدف بیشتر سوق میدهد که سرمایهداری و نظامی که بر روی آن چون علف هرزه روییده است (یعنی لیبرالیسم) نه تنها بازگرداندن جهان انسانی به انسان نیست بلکه نتیجهی مستقیم آن تشدید اختلاف طبقاتی، محافظهکاری سیاسی، حفظ نظام موجود وخفه کردن هرگونه تحول بنیادین است. بنابراین ادعای لیبرالها مبنی بر انقلابی بودن خویش ادعایی کاذب است. حال باید به تعریف لیبرالیزم و اصول آن پرداخت.
اصطلاح لیبرالیزم برگرفته از Libber به معنای آزادی است. لیبرالیزم در قاموس سیاسی نظریهای است که خواهان حفظ درجاتی از آزادی در برابر هر نهادی است که تهدید آزادی بشر باشد. لیبرالیزم در زمینهی اندیشهی اقتصادی، به معنای مقاومت در برابر دولت و حیات اقتصادی در برابر هر نوع انحصار و مداخلهی دولت در تولید و توزیع ثروت است. اصطلاح دیگری که در این رابطه وجود دارد، لیبرالیزم مذهبی است که به معنی اعتقاد هر کس در انتخاب پرستش خداوند یا بیایمانی میباشد. لیبرالیزم از سویی به یک جریان سیاسی متعلق به بورژوازی اطلاق میشد که در عصر مترقی بودن آن یعنی در زمانی که سرمایهدار صنعتی علیه اشرافیت فئودالی مبارزه کرد و در صدد گرفتن قدرت بود، به وجود آمد و رشد کرد.
لیبرالیزم در آن زمان مدافع منافع طبقهی در حال رشد و بالنده بود و آزادی از قید و بندهای اقتصادی و اجتماعی دوران فئودالیسم را طلب میکردند و می خواستند که قدرت مطلقهی سلطنت محدود شود. در مجلس عناصر لیبرال راه یابند و حق رأی آزاد و سایر حقوق سیاسی در محدودهی خاص آن دوران و به مفهوم بورژوایی آن به رسمیت شناخته شود. مفهوم لیبرالیسم به یک روش لاقیدانه و درویشمسلکانه در داخل حزب طبقهی کارگر نسبت به دشمن طبقاتی اطلاق میشود. لیبرالیزم به معنای آشتیطلبی غیراصولی، در تضاد با مارکسیسم-لنینیسم، نرمش بجا در مقابل خطا و نادیده گرفتن نقض اصول به علل مشخصی به کار میرود. لیبرالیزم در واقع از نمودهای اپورتونیسم و فردگرایی است. لیبرالیزم مولف از اجزایی است که از ترکیب آنها، این نظام فکری ساخته میشود. حال با ذکر هر یک از اجزای آن به نقد آن میپردازیم:
الف) بدبینی به قدرت (خصوصاً قدرت مطلقه) و کوشش جهت مهار قدرت دولت از طریق دموکراتیک کردن دولت. دولت دموکراتیک بیشترین بخت و امکان را برای تأمین آزادی و برابری دارد. دولت دموکراتیک از نظر لیبرالها دولت حداقلی است، دولتی است که مدام کوچک میشود. حوزهی فعالیت آن محدوده و از نظر قانون به شدت تعیین شده و تحت نظر است. با کمی تأمل در اصل اول لیبرالیسم، به آموزههای مارکس، تروتسکی و لنین بیشتر نزدیک میشویم. با جدایی از ادبیات لفافگونه و حیلهگرانهی اصل اول لیبرالیزم، می توان گفت: در واقع اولین آموزهی آن دید رفورمیستی است که پایههای آن در نظام بورژوازی جستجو میشود و در تضاد با توده (نه به مفهوم پوپولیستی آن) قرار میگیرد. دموکراتیک کردن دولت از طریق دولت که یکی از آموزههای لیبرالیزم است، پارادوکسی است که با فکتهایی به صورت عینی از وجود این اصل میتوان به یقین رسید که سفسطهی موجود یک خیالبافی کودکانه است، زیرا به پلورالیزم نخبهگرا و به گفتهی مارکس به آنان که مالک ابزار تولیدند ختم میشود. تجلی بارز این لافزنی را میتوان در مفهوم پارلمانتاریزم جستجو کرد که به دموکراسی اقلیتی و تشریفاتی ختم میشود. دموکراتیک کردن دولت از طریق منحرف کردن توده از زیربنای اقتصادی و اجتماعی و تشویق آنها به حفظ وضعیت موجود با مشارکت مدنی و رأیگیری حداکثری که اگر فرد A، 50 رأی از فرد B بیشتر بیاورد او حاکم است. اصلی که در تناقض آشکار با مبارزهی طبقاتی و دموکراسی کارگری است. حال گروه طرفدارB که نتوانسته است از طریق این بازی سیاسی قدرت را به دست بگیرد برای به زیر کشیدن A به هر چیزی متوسل میشود که نمود عینی آن را در جوامع غربی در رقابت انتخاباتی در انگلستان بین محافظهکاران و حزب کارگر و در فرانسه بین سوسیالیستها و جمهوریخواهان و در آمریکا بین دمکراتها و جمهوریخواهان میتوان دید. اصلی که در تضاد با منافع توده قرار میگیرد و آنقدر این بازی کش و قوسدار ادامه مییابد تا دولت دموکراتیک شود. خنده دار نیست؟ با چه هزینهای؟
ب) یکی دیگر از پایههای اصلی لیبرالیزم نفی پدرسالاری است. لیبرالها میگویند زندگی خوب به افراد بستگی دارد و دولت نمیتواند و نباید نظر خودش را در زمینه ی سعادت و زندگی خوب به شهروندان تحمیل کند. افراد باید از قدرت اجبارکنندهی دولت در امان باشند.
نفی پدرسالاری به معنای ایجاد متناقصنما در اصول لیبرالیزم و وجوهی از زندگی مدرن است، اما در جامعهای که فمینیست لیبرال با اصول غیرانسانی خود ستم را بر زنان بازتولید میکند و نیز در این اصل پایههای فردگرایی و اتمیزه شدن و دوری فرد از اجتماع دیده میشود و با بهانه قرار دادن حوزههای خصوصی افراد که از اصول مرفه فردگرایی است، آنها را در فلسفهی غیراجتماعی خویش غرق می کنند تا بهتر بتوانند برای خود کسب سود کنند. آری! نفی پدرسالاری از نظر لیبرالها ابزاری برای رسیدن به این هدف است. لیبرالها از مدافعان حاکمیت قانون هستند، عبارت مشهور لیبرالی که در حکومت مشروطه شاه است و در حکومت استبدادی شاه قانون، تکیه بر اهمیت اصلی دارد که امروز همه از آن یاد میکنند؛ حاکمیت کامل قانون، برابری شهروندان در برابر قانون و .... ما نباید با پذیرش این که قانون بد بهتر از بیقانونی است مبارزه برای قانون خوب را از یاد ببریم. از نظر آنها هر مصوبهای قانون نام میگیرد، قانون باید عادلانه باشد و هر قانونی باید آزادی و برابری شهروندان را به رسمیت بشناسد.
ج) یکی از پایه های لیبرالیزم برابری است. آنها می گویند تساوی و برابری در مقابل قانون، دادگاهها و محاکم، برابری امکانات و فرصتها و .... آنچه که در لیبرالیزم کلاسیک طبق عبارتهای بالا «برابری» است. نگاهی به این اصل دو نکته نهان را آشکار میکند:
1. در نظر گرفتن برابری بدون نگاه به زیربناهای اقتصادی و اجتماعی و مبارزات طبقاتی.
2. ایجاد پارادوکسی در این برابری؛ زیرا در قومیترین دستگاههای حقوقی همیشه کسانی برنده هستند که ابزار تولید را در اختیار دارند (به اصطلاح طبقه بورژوا).
بنابراین برابری بدون ایجاد زیرساختهای اقتصادی و توزیع ثروت امکانپذیر نیست و تنها در شرایطی که طبقهای وجود نداشته باشد میتوان گفت که همه در برابر قانون برابرند.
د) مطابق تعریف دایرهالمعارف آکسفورد (1988 م) سرمایهداری یک نظام سازماندهی اقتصادی مبنی بر رقابت بازار است که در آن ابزار تولید و مبادلات تحت مالکیت خصوصی هستند و افراد با شرکتها آن را مدیریت میکنند. از نظر لیبرالها مهمترین اصل، تأیید نهادهای مالکیت خصوصی ونهاد بازار است. بازار قدرت را پراکنده و تجزیه میکند و تصمیمگیری را آسان میسازد. بازار برای تحقق آزادی سیاسی نیز لازم است؛ این اصل لیبرالیزم را باید در پروسهی تاریخی جستجو نمود. وقتی که مارکس در مانیفست میگوید که بورژوازی زمانی که نسبت به فئودالیسم طبقهی انقلابی بودند با همین سیاست بازار آزاد آدام اسمیت حاکمیت خود را ایجاد کردند. سیاستی که عدهای را غنی و عدهای را در قهقرای فقر میگذارد. سیاستی که منطقی جز سود ندارد، سیاستی که با مالکیت خصوصی که پایههای فردگراییاش است، انباشت سرمایه را سرعت میبخشد و سیاستی که چیزی جز بربریت را برای بشر به ثمر ندارد.
اصلاحگری در برابر انقلابیگری: انقلابیگری از آموزههای سنت چپ و اصلاحگری از آموزه های لیبرالیسم است. لیبرالها انقلاب به معنای تغییرات دفعی بنیادین ساختارهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی را ناممکن و نامطلوب میدانند. اصلاحگری در ادبیات سوسیالیستی مرادف با رفورمیست است که از مطرودترین شیوههای تغییر اجتماعی و سیاسی است و از طرف هیأت حاکمه و بورژواها به منظور کسب سود بیشتر انجام میشود. نگاهی به جریان دوم خرداد در ایران ما را بیشتر روشن میکند زیرا این جریان زمانی رشد کرد که فساد اقتصادی و بدهیهای ایران در دروان رفسنجانی به اوج خود رسید.
بنابراین این طیف سیاسی برای گشودن راه سرمایههای خارجی به ایران و بهبود روابط با قطب سرمایهداری (با نیمنگاهی به امپریالیسم آمریکایی) رشد کرد. اصلاحگری در واقع سطح حداقلی تغییرات اجتماعی آن هم در قشر طبقهی حاکمه را شامل میشود که طی آن یک جریان به جریان دیگر انتقاد میکند و برنامهی رفورمیستی خود را به نمایش میگذارد. بنابراین از این لحاظ، جریان اصلاحگری لیبرال بدون در نظر گرفتن زیربنا و مبارزهی طبقاتی و روند تاریخی آن به منظور حفظ فرم کسب سود (که مشخصهی اصلی سرمایهداری) است از نیمههای قرن بیستم و پس از جنگ جهانی دوم رشد کرد. اصلاحگری در مقابل انقلاب چیزی جز محافظهکاری سیاسی و جلوگیری از حرکات رادیکال و همچنین در تضاد با بشریت است زیرا بشر را در همان بربریت نگاه میدارد و میخواهد او آنگونه بماند.
در پایان باید گفت که لیبرالیسم چیزی جز ابزار سیاسی برای حفظ روح سرمایهداری نیست. با نگاهی به نابرابریهای طبقاتی و آمار بیکاری در کشورهای اروپای غربی و آمریکا ما را بیشتر به این یقین میرساند که دوران لیبرالیسم به سر آمده است و دیگر نمیتوان به بهانهی آزادی کسب سود نمود. به قول مقالهی رفیق حامد محمدی، آیندهی این اندیشه چیزی جز بربریت نیست.